بلوغ بیپناهی: سرنوشت فرزندان بهزیستی پس از ۱۸ سالگی
به گزارش تجارت جنوب آنلاین از قزوین ، وقتی که این کودکان به سن ۱۸ سالگی میرسند، در حالیکه بسیاری از همسالانشان هنوز تحت حمایت خانوادهها هستند، این فرزندان از مراکز بهزیستی ترخیص شده و وارد دنیای پیچیده و ناآشنای بزرگسالی میشوند. آیا این جوانان، با رسیدن به سن بلوغ، واقعاً آماده برای مواجهه با دنیای بیرون هستند؟ آیا این ترخیص به معنای پایان حمایت و آغاز زندگی مستقل است، یا فقط یک برش از بحرانهای عمیقتری است که در دنیای بیرون منتظر آنهاست؟
این گزارش، با نگاهی عمیق به وضعیت فرزندان بهزیستی پس از ۱۸ سالگی، به مشکلات و چالشهای آنها میپردازد. از مشکلات روانی و اجتماعی گرفته تا تحلیلهای اقتصادی و حمایتی، همه ابعاد مختلف این مسأله مورد بررسی قرار خواهد گرفت. هدف این گزارش، فراتر از بیان درد، ارائه راهکارهایی برای بهبود وضعیت این جوانان است.

روایتهایی از زندگی پس از خروج از مراکز بهزیستی
ناهید، که امروز ۲۳ ساله است، درباره روزی که از مرکز بهزیستی خارج شد، چنین میگوید: وقتی بهم گفتند که باید مرکز رو ترک کنم، فکر میکردم بالاخره آزاد شدم، اما خیلی زود متوجه شدم که این آزادی در واقع به معنای قرار گرفتن توی یک دنیای ناشناخته و بیپناه بود. هیچ چیز نداشتم: نه خانهای برای برگشتن، نه پولی برای شروع، و نه حتی کسی که شب تولدم بهم زنگ بزنه.
پس از خروج از مرکز بهزیستی، ناهید شبها را در خوابگاه دانشجویی در کنار دوستانش سپری کرد، اما شرایط زندگی در اینجا هم برایش راحت نبود. به تدریج، او به خوابگاههای کارگری پناه برد و به کارهایی چون بستهبندی، نظافت و کار در رستوران مشغول شد. اما چیزی که بیشتر از همه او را آزار میداد، حس طردشدگی و تنهایی بود که از آن روزها با خود داشت.
رضا، که اکنون ۱۹ ساله است و تنها یک سال از زمان خروجش از مرکز بهزیستی میگذرد، درباره دوران زندگیاش میگوید:از وقتی یادم میاد، خانواده برای من یه تصویر تلویزیونی بوده. هیچ وقت تجربه نکردم که چطور یه خانواده داشته باشم، یا حتی یک میز غذا که دورش جمع بشیم و اسم من رو بدونن. الان هم، شاید فرقی که داره اینه که قبلاً حداقل یه سقف بالای سرم بود، الان تنها چیزی که دارم یه تخت توی یه اتاق شلوغه.
رضا اکنون در یک تعمیرگاه مشغول به کار است، ولی زندگیاش هنوز با چالشهای زیادی روبهروست. شرایطی که در آن به سر میبرد، نه تنها از نظر اقتصادی سخت است، بلکه از نظر احساسی نیز او را در موقعیت دشواری قرار داده است.
ناهید و رضا نمونههایی از هزاران جوانی هستند که هر ساله مجبور به ترک مراکز بهزیستی میشوند. بسیاری از این افراد بدون هیچ حمایتی وارد جامعه میشوند و در بسیاری موارد، ابتدا با مشکلات جدی اجتماعی، اقتصادی و روانی روبهرو میشوند.

حمایتهای مستمر بهزیستی، پل گذر از دوران کودکی تا بزرگسالی
زهرا غلامرضایی، مدیرکل بهزیستی استان قزوین از برنامههای جدید این سازمان برای حمایت از فرزندان پس از ترخیص از مراکز بهزیستی خبر میدهد. وی میگوید:فرزندانی که از مراکز شبانهروزی ترخیص میشوند، تا دو سال تحت حمایتهای مستمر سازمان قرار دارند. این حمایتها شامل مشاورههای روانشناختی، خدمات مددکاری و کمکهای مالی میشود.
به گفته وی، برنامه جدید شامل خانههای مستقلی است که بهعنوان آزمایشگاههایی برای تمرین استقلال طراحی شدهاند. نخستین خانه مستقل ویژه پسران، در شهر محمدیه راهاندازی شده است. در این خانهها، جوانان خود مسئولیت امور روزمره خود را بر عهده دارند؛ از مدیریت مالی گرفته تا خرید، آشپزی و حل مشکلات جمعی.
غلامرضایی تأکید دارد:انتقال به زندگی مستقل باید تدریجی و همراه با آموزش باشد. این فرآیند از ۱۵ سالگی آغاز میشود. از آن زمان، نوجوانان در کارگاههای مختلف مهارتآموزی شرکت میکنند، از برقکشی و مکانیکی گرفته تا خیاطی، صنایع دستی و مشاغل نوین.
وی می افزاید : بهعلاوه، در قالب این برنامهها، کمکهزینهای معادل ۲۲ ماه حقوق پایه برای آغاز زندگی مستقل به جوانانی که سه سال آخر را در مراکز بهزیستی گذراندهاند، تعلق میگیرد. همچنین، کمکهزینه ماهانهای برای سال اول پس از ترخیص در نظر گرفته شده که امکان تمدید آن به مدت ششماه وجود دارد.
غلامرضایی در پاسخ به این سوال که آیا این حمایتها کافی است؟ با واقعبینی میگوید: این اقدامات زمینهسازی است، نه تضمین موفقیت. در پنج سال گذشته، تنها ۱۷ نفر در استان قزوین توانستهاند وارد زندگی مستقل شوند. از میان این تعداد، دو نفر ازدواج کرده و از حمایتهای ویژه بهرهمند شدهاند.
وی بر این باور است که برای تغییر مسیر زندگی این جوانان، نیاز به حمایتهای بیشتری از سوی نهادهای غیردولتی و نظارتهای روانشناختی عمیقتر است.
خلأهای روانی و اجتماعی پنهان؛ زخم های عمیق
دکتر نیکو نظرپور، جامعهشناس و استاد دانشگاه با اشاره به وضعیت روانی و اجتماعی فرزندان بهزیستی پس از ترخیص، هشدار میدهد که بسیاری از این افراد پس از ۱۸ سالگی با نوعی سردرگمی هویتی و گسست عاطفی عمیق روبرو هستند.
وی می گوید : بسیاری از این جوانان بدون تجربه حضور در یک خانواده واقعی، مهارت کافی برای ارتباط انسانی پایدار را ندارند. وقتی وارد جامعه میشوند، با شبکههای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگیای روبرو میشوند که برایشان ناآشنا و بیرحم است. در چنین شرایطی، بحرانهای روانی از جمله اضطراب، بیاعتمادی به دیگران، ناتوانی در تصمیمگیری، و در مواردی افسردگی شدید به سراغشان میآید.
دکتر نظرپور ادامه میدهد:مفهوم خانواده برای بسیاری از این افراد صرفاً یک تصویر ذهنی است و نه تجربه زیسته. این یعنی آنها در زندگی واقعی نمیدانند چگونه نقش فرزند، همسر، کارمند یا حتی شهروند فعال را ایفا کنند. نداشتن شبکه حمایتی مثل فامیل، دوستان قدیمی یا حتی همسایگان آشنا، باعث میشود که فشارهای اجتماعی بهمراتب سنگینتر از سایر همسالان بر دوش آنها قرار گیرد.
به گفته وی ، نبود الگوی موفق و قابل تقلید در زندگی این جوانان، اغلب به رفتارهای پرخطر، وابستگی به نهادها یا حتی گرایش به بزه منجر میشود.ما باید این واقعیت را بپذیریم که “ترخیص” پایان مسئولیت بهزیستی نیست، بلکه آغاز نیاز به حمایتهای پایدارتر و پیچیدهتر است.

ضرورت رواندرمانی ساختاریافته؛ آموزش عاطفی، پیش از استقلال
دکتر سارا حسینی، روانشناس و مشاور اجتماعی نیز با تأکید بر نقش کلیدی سلامت روان در موفقیت اجتماعی این جوانان میگوید: برای بسیاری از این افراد، زندگی تا پیش از ۱۸ سالگی در محیطی به شدت برنامهریزیشده، قانونمند و تحت نظارت بوده است. خروج ناگهانی از چنین ساختاری و ورود به دنیایی که مسئولیت تمام امور بر عهده خودشان است، میتواند شوک روانی شدیدی به آنها وارد کند.
حسینی ادامه میدهد:آسیبهایی که در دوران کودکی به این فرزندان وارد شده – از جمله طردشدگی، سوءرفتار، یا تجربه فقدان والدین ،معمولاً در بزرگسالی و بهویژه هنگام استقلال سر باز میکنند. بدون مداخلات رواندرمانی بلندمدت و آموزش مهارتهای عاطفی مثل مدیریت احساسات، خودآگاهی و تابآوری، نمیتوان انتظار داشت که این جوانان در برابر فشارهای اجتماعی دوام بیاورند.
این روانشناس هشدار میدهد : در سالهای ابتدایی زندگی مستقل، این گروه در معرض انزوای اجتماعی، اعتیاد، بیخانمانی یا سوءاستفادههای عاطفی و جنسی قرار دارند، مگر آنکه بهطور سیستماتیک و تخصصی مورد حمایت روانشناختی و اجتماعی قرار گیرند.
وی معتقد است ،ما بهجای آموزش صرف مهارتهای فنی، باید مفهوم “زندگی سالم” را به این افراد بیاموزیم. کارگاههای خودشناسی، اعتماد به نفس، هویتیابی، ارتباط مؤثر و حل تعارض، بسیار حیاتیتر از آموزشهای شغلی صرف است.
نتیجهگیری: تغییر مسیر یا تکرار تراژدی؟
آیا دنیای جدید برای فرزندان بهزیستی آماده پذیرش آنهاست؟ یا جامعه بهطور کلی فراموش میکند که پس از ۱۸ سالگی، حمایتهای اجتماعی باید ادامه پیدا کند و نه تنها بهعنوان یک رسم، بلکه بهعنوان یک ضرورت انسانی؟ بدون شک، نیاز به یک تغییر اساسی در شیوههای حمایتی و اجتماعی احساس میشود. تغییراتی که بهواسطه آنها این جوانان نه تنها بتوانند از بحرانهای اولیه عبور کنند، بلکه با آگاهی و اعتماد به نفس برای ساختن آیندهای روشنتر آماده شوند.



















ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0